خیالِ حوصله |
خیال حوصله بحر می پزد هیهات........چه هاست در سر این قطره محال اندیش
|
|
درباره وبلاگ
![]() مهدی پوررحیم، فارغ التحصیل رشته مکانیک دانشگاه علم و صنعت، 26 ساله، فعلا راهِ بی نقشه دلخواهم دقیقا ترسیم نشده؛ یه کم داره دیر می شه می دونم؛
اینجا از همه چیز می نویسم به امید خدا؛ از آرمانها، دغدغه ها، شکست ها و عشق ها و وجدها.... منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
خدا را به دانشگاه بازگردانیم
1. در شرایط فعلی، با اکثر دانشجویان و خصوصا فعالان دانشجویی که هم صحبت می شوی، مستقیم و غیر مستقیم، شرایط نامطلوبی از دانشگاه در ذهن تصویر میشود. این تصویر از دو سو ساخته میگردد: نگاه و دید دانشجویان به تسلطی که اقلیت متحجران در شرایط فعلی بر دانشگاه دارند و دیگر تحلیل آنها از ناامیدی و انفعال اکثریت توده دانشجو؛ "فضا به شدت امنیتی و سنگین است"، "حراست توانسته است کاملا بر اوضاع سوار شود"، "به همه حوزه ها وارد میشوند"، " چه کار میشود کرد؟!،" کاری نمیشود کرد" و ... "دانشجوها خیلی بی بخار شده اند"، " نمیتوانی سه نفر پیدا کنی که حاضر به انجام یک کار مشترک باشند"، "دانشجو حتی فکرشان هم به دنبال مسائل فرهنگی، صنفی، سیاسی دانشگاه نمی رود"، "پروژه ها در دانشگاه کاملا فردی شده اند"، " فعالان هم اگر کاری صورت میدهند(نشریه ای، فعالیتهای صنفی و...)، عادتی را رقم می زنندو رشدی، حرکتی نمایان نیست.، " هیچ نیاز بنیادی در دانشجوها حس نمی شود"، " چه کار میشود کرد؟!، " کاری نمیشود کرد" و ... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع: شيرازو چه خبرو؟
چه سخت شده برايم نوشتن، مدتي است؛ خب از شيراز بايد چي بگم: از حافظيه؛ از سعديه؛ باغ ارم؛ شاهچراغ؛ باغ عفيف آباد؛ دروازه قرآن؛ تخت جمشيد؛ نقش رستم؛ باغ دلگشا؛ و... اما شبها را فقط و فقط در حافظيه مي گذرانم...روي سنگي مي نشينم بسته به وقتم ۱ ساعت يا ۲ ساعت و شده ۵ ساعت زل مي زنم به قبر هيچي نمي گم...باورم نميشه اما گاهي هر ۳، ۴ ساعتش رو به هيچي فكر نمي كنم؛ به هيچي؛ گاهي مي روم از پيرمردي آن طرف اول باغ فالي مي خرم گاهي هم به كسي كه دور و بر قبر ديواني به دست داره مي گم برايم فال بگيرد ( اكثرا خانم اند) ...به نيت خيلي ها فال گرفته ام....گاهي اينقدر مي چسبه يك سيگار از دكه اي بغل بخري بياري وسط زل زدنات يادي هم از دوره جهالت كني.....راستي يادم رفت بگم من همه اينجاها رو با دفترچه مرخصي رايگان مي رم و اين واسه يه اصفهاني بزرگترين نعمته... سربازي هم بد نيست؛ البته ما شانس نداشته ايم؛ روز ۲۹ فروردين روز ارتشه به همين خاطر ماهم بايد رژه بريم و اين شده كه الان ۱ هفتست برنامه تمرين رژه هم به كارامون اضافه كردند( ۳ ساعت در روز)....بيشتر هم از سربازي گفتن حوصله مي خواهد كه فعلا ندارم تا بعد ... ......................................................................................................................................... يك رمان خوانده ام به قولي لحظه به لحظه قلبم مثل انار تلو مي شد...خيلي زيبا بود..خيلي.... " داستان سياهكل" ناصر وحدتي؛ انتشارات نگاه... دو داستان كه به هم مربوط ؟!! نيست اما مثل بند ناف مادر و بچه بايد پشت سر هم خواند..داستان اولش را بيشتر دوست داشتم..آنجا كه با تركيباتي گيلكي فضايي به زيبايي خود جنگلهاي شمال را برايت به تصوير مي كشيد....من رمان نمي خواندم..نمي دانم چرا اما اين يكي را در پادگان از ساعت ۸ شب چهارشنبه شروع كردم و با صداي ارشد آسايشگاه " بچه ها پاشين؛ امروز بايد براي نظافت تي هم بكشيم، ميان وارسي" متوجه شدم كه ساعت ۴:۴۵ صبح شده ...نگاهي به صفحات كتاب انداختم ۳ صفحه مانده بود و من بارها در هنگام خواندنش گريه مي افتادم...موهايم سيخ مي شد...قلبم چوله مي شد....۳ صفحه را در اتوبوس اصفهان خواندم و تمام راه را به اين مي انديشيدم كه سياهكل دقيقا كجاست؟ ......................................................................................................................................... هيچ رشدي به جز در جريان تغيير پيرامون حاصل نمي شود به نظر مي رسد جمع بندي بسياري از همدوره اي ها كه بايد كسب صلاحيت كرد و رشدي را حصول كرد تا تاثيرات عميق شوند و كارا، بسيار مبارك است و ميمون.... آن چه كه سالهاست از آن غافل بوديم ...بي شك دوران، دوران تجهيز است اما و اما .... تجهيز چگونه معنا مي يابد: مطالعه: بله كار گروهي مطالعاتي: بله ورزش جمعي: كوه و... بله اما يادمان نرود اين همه وقتي ارزش مي يابد كه گام و حركت به سوي تغيير پيرامون باشد...وگرنه كسي در اين راه نه استاد دانشگاه مي خواهد نه دانشمندي و نه ورزشكاري....به زبان ديگر در اتمسفر تغيير پيرامون آنچه نياز دوران است تجهيز است... نمي شود در دانشگاه چشم بر بي لياقتي مديرانش بست كه بله دوران تجهيز است....نمي شود هيچ نگفت براي لغو مراسم پير خدا و قران دكتر يدالله سحابي و گفت فعلا دوران تجهيز است....و.... حساسيت نسبت به پيرامون و مسوولانه رفتار كردن در قبال محيط اطرافمان پي اصلي ساختماني است كه قرار است تجهيز شود..بي آن هر چه انباشت شود فرو مي ريزد.... اين روزها به زماني مي انديشم كه مخالف ادامه چاپ روزنامه صبح بودم به همين دليلِ تجهيز و....اما حال مي انديشم كه اگر بتوان در دانشكده روحيه اعتراض به مديري را زنده نگاه داشت مي توان به افقهاي بالاتر نيز فكر كرد...انسانهاي تمام قد از همان آغاز تمام قد نبوده اند......در دو پست قبل نوشته بودم كه مشكل نبودن كيفيتي است از نسل نو...دوستي اعتراض كرده بود كه باز قهرمان سازي و... اولا تاكيد نوشته بر روي كيفيت هاست و ديگر اينكه كلام را بار منفي دادن استدلال نمي شود....تكامل هم به واسطه موجودات مقاوم تر راهش را باز مي كند...اين سنت خداست...بحث اقليت و اكثريت نيست...اما بعد از اين توضيح، در ارتباط با مطلب بالا بايد بگويم كه اين جهش ها آني نيست...طنز مسخره اي است كه كسي فكر كند مثلا ۵ سال تجهيز مي كند بعد وارد ميدان مي شود...آري اگر بخواهي دانشمند شوي يا قهرمان ورزش شايد بشود اما اگر درد مردم و هم كلاسيهايت رنجت مي دهد در ميان همانها مي بايست رشد كرد و تجهيز شد....سخن آخر اينكه منظور از رشد و تجهيز كمبود اين عنصر بسيار حياتي در دوران اخير به خصوص در ميان نسل ماست و اين به آن معنا نيست كه اصل حركت و تغيير پيراموني به فراموشي سپرده شود....اگر مي گويند غذا نمك ندارد به معني حذف غذا و خوردن نمك تنها نيست؛ نمك را بايد روي غذا ريخت و خورد....
|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 | موضوع: گوشمال پنجه عشق
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو تو نور دیده مایی به هر نگاه مرو تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است به جمع جامه سپیدانِ دل سیاه مرو به زیر خرقه رنگین چه دام ها دارند تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو مرید پیر دل خویش باش ای درویش وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو مباد کز در میخانه روی برتابی تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو چو راست کرد تو را گوشمال پنجه عشق به زخمه ای که غمت می زند زراه مرو هنر به دست تو زد بوسه، قدر خود بشناس به دست بوسی این بندگانِ جاه مرو گناه عقده اشکم به گردن غم توست به خون گوشه نشینان بی گناه مرو چراغ روشن شبهای روزگار تویی مرو زآیینه چشم سایه، آه مرو این شعر بسیار زیبا رو "ابتهاج" خطاب به محمد رضا لطفی هنگامی که از آرمان خلق و مردم بر اثر زخمهایی که به او در پس انقلاب روا داشتند( همانهایی که تقریبا تمامی مبارزین را یا از بین برد، یا محصور کرد، یا مهاجر، یا گوشه نشین، و یا پشیمان) فاصله گرفت و جامه خلق از تن به در کرد و جامه درویشی تن نمود، سروده است....خیلی دوستش داشتم. از نیلوفر که این شعر را در اختیار من گذاشت سپاسگزارم و این شعر را تقدیم می کنم به دوست عزیزم باوند که مسوولانه در پی جوابی برای بحران هنر این روزگار سرزمین ماست. |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 | موضوع: گل واژه نگو مومن یا در انتخابات به چه کسی رای دهیم؟
خوشحالم از اینکه شناسنامه ام پیشم نیست و جالب تر آنکه در لحظات انتخابات من در پست گشتی هستم...راستش یکی از دوستانم گفته بود نظرت در مورد انتخابات چیه؟ نمی دونم والا چی میشه گفت اما 3 نکته به ذهنم رسید گفتم با شما در میان بگذارم: 1. تبدیل کردن انتخابات به یک مبنا برای مبارزه کاری بس عبث و بیهوده است. به نظرم هم آنها که شرکت را ایدیولوژی مبارزه کزده اند و هم آنها که تحریم را، از این جعبه انتظاری بسیار دارند...یادم می آید در سالهای 76 تا 84 آنقدر استدلال برای شرکت داشتیم که گاهی فکر می کردیم چقدر آنها که رای نمی دهند نمی فهمند!! و اتفاقا در طیف مقابل نیز ( خصوصا از سالهای 80 به بعد) دوستان محکم و قاطع دلایل خود را برای تحریم می آوردند که گاهی خود را وقتی می خواستی رای دهی کودن حس می کردی... اما چند صباحی است به این نتیجه رسیده ام که اصولا انتخابات را نمی توان ایدیولوژیک تحلیل کرد و بعد استراتژی مبارزه را بر روی آن ( به هر شکلش: اصلاح طلبی، تحریمی، رفراندومی و...) چید...اصولا مسایل و مشکلات این مرز و بوم چیزی بسیار فراتر از فرجام یک جعبه کاغذی است که بخواهیم ایدیولوژی و استراتژی خود را روی آن سوار کنیم....و واقعا خنده ام می گیرد وقتی آقایان تاجزاده و کروبی و سازگارا و قوچانی و دوستان چپ و راست اینقدر استدلال می کنند که اگر شرکت کنیم فلان می شود، اگر شرکت نکنیم بهمان می شود....سینای عزیز در انتخابات سال گذشته شوراها در روزنامه صبح مطلبی زیبا نوشته بود که مبسوطتر هر دو دیدگاه شرکت مطلق و تحریم را رد کرده بود و در پایان به صورتی کنایه آمیز نگاشته بود: و امروز سرنوشت انتخابات مشخص شد و قرار است مردم دیگر تورم را حس نکنند؛ کودک خیابانی نداشته باشیم؛ مشکل مسکن حل شود؛ زندانی ها آزاد شوند و ... و در آخر به درستی نوشته بود: " ظریفی می گفت: گل واژه نگو مومن" 2. اما حال این سوال پیش می آید که خب با این اوصاف چه کنیم؟ یعنی انتخابات اهمیت ندارد؟ در ایران انتخابات نمی تواند تحول ایجاد کند؟ پاسخ در " مردانم* آرزوست" نهفته است. بستر شرایط 30 ساله اخیر و مهمتر از آن تفوق روحیه مصرف گرایی و فردگرایی متاسفانه ایران را از داشتن رادمردانی از نسل نو که محکم و استوار پا در میدان دفاع از حقوق ملت گذارند محروم ساخته است.... آری مگر می توان بر این نکته تاکید نورزید که اقلیتی به اندازه انگشتان دست در مجلس 14 ام که دکتر محمد مصدق را نیز به همراه خود داشتند توانستند نهضتی را در این مرز و بوم راه اندازند که الگویی شود برای همه کشورهای تحت سلطه امپریالیسم....آری پس در صندوق و انتخابات بحث کمیت مطرح نیست...کو زنان و مردانی ( ولو اندک) که با استمرار و پیگیری و یقینی استوار پا در میدان مبارزه قرار دهند؟ مشکل اینجاست...مطمین باشید اگر جمعی از نسل نو خود را تمام وقت و پر ایمان در راه اعتلای وطن قرار دهند نظارت استصوابی که سهل است، هر مانع به ظاهر چغری را هم از سر راه توسعه این مرز و بوم بر خواهند داشت.... همانطور که ایت الله طالقانی می گویند شکل حکومت تابعی از درجه تکاملی جامعه است؛ نحوه مبارزه هم تابعی از شرایط و درجه تکاملی جامعه است؛ می تواند قیام باشد، پارلمان باشد، دولت باشد و... آنچه عنصر ثابت پیش برنده است انسان های عاشق و ره رو، پیگیر و جدی است که در هر شکلی پرتو نور حرکتشان سیاهی را به یقین به عقب می راند.... 3. این انتخابات را چه کنیم؟ نمی دانم...من اگر تهران بودم بدون اینکه بخواهم انرژی چندانی را صرف اندیشیدن به مبانی دموکراسی در شرکت یا عدم شرکت در انتخابات کنم صبح جمعه در تهران شرکت می کردم و به اکثر لیست اصلاح طلبها رای می دادم و اگر کسی هم از من می پرسید رای داده ام یا نه؛ می گفتم: من انتخابات را در حال حاضر به واقع یک انتخاب می دانم که قرار است نگذارد مجلس به کل دست کسانی افتد که می خواهند (و ثابت کرده اند که می توانند) ریشه ایمان، عشق، آرمان و به تبعش توسعه را در منطقه و ایران خشک کنند...نه بیشتر و نه کمتر...بعد می گفتم خدا وکیلی نجفقلی حبیبی بهتر از حداد عادل نیست؟ .......................................................................................................................................... خاطراتم را پراکنده نوشته ام اما وقت مرتب کردن نیافته ام....ان شاء الله در مرخصی ایام عید بخشی از آن را در اینجا خواهم گذاشت... شیراز شهر خوبی است...اما نه برای یک سرباز.... از 26 اسفند تا 7 عید قرار است بیاییم تهران برای مرخصی عید...تا خدا چه خواهد.... راستی رفقا! آنکه خدا دارد چه ندارد؟ و آنکه خدا ندارد چه دارد؟ برایم دعا کنید. .......................................................................................................................................... |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | موضوع: تنها و تمام سرمايه ما، ارتباطاتمان است
خاطرات من از 6 سال در دانشگاه علم و صنعت(1)
مقدمه و نتيجه: در يكي از روزهاي همين سال در ميدان تجريش، بزرگي روي چمنهاي پارك كوچكي كه در آن نزديكي بود به من و دوستم پدرانه پندي داد كه اينك با نگاهي بر عمر خويش كه اينك به مرز 27 سال مي رسد بس آموزنده و ره گشا بود؛ ايشان گفت كه "ما مثل قدرتمندان يا سرمايه داران نيستيم كه دستمان به جايي برسد ( و البته از اين بابت شكرگزار هم هستيم) ما تنها سرمايه مان همين ارتباطاتمان است. نبايد به راحتي به تيغ تنگ نظري و خودخواهي آن را از دست دهيم" به يقين تجربه ها و تلخي ها و كاميابيهايي كه آن بزرگوار در طول عمر خويش داشته است با آنچه من در اين چند روز كم حاصل عمر خود ديده ام قابل قياس نيست اما وقتي با همين ملاك بر گذشته مي نگرم افسوس و آهي گريبانگيرم مي شود كه شايد بزرگترين سرمايه دار جهان نيز هنگام نابودي كل سرمايه اش به آن دچار نشده باشد. در همين انديشه هستم كه به روزهاي اولين دانشگاهم مي انديشم؛ به دوستان و ياراني كه اينك تنها نماد آنها در دفترچه تلفن موبايلم موجود است و برخي را روزها و سالهايي است كه از ايشان بي خبرم؛ به سيد باقر اسكويي؛ به نيما بلوكيان، به فرهاد ذاتعلي فرد؛ به فاطمه رييس السادات؛ به هادي شاكري؛ به سعيد مغربي؛ به سيد موسوي؛ به الهام مقصودي؛ به ثمر راد؛ به مهدي خانوردي؛ به محسن رحيمي؛ به سعيد محمدي؛ به رضا قهرماني؛ به زهرا خوشنويس؛ به مهدي تكفلي؛ به مهدي روحاني؛ به روح الله روحاني؛ به هدايت صفاآبادي؛ به رئوف داستانيان؛ به زهرا تقي پور، به سحر دائمي؛ به هادي كمالي؛ به امين زنگنه؛ به علي حسين نيا؛ به محمد الياسي؛ به فريبز كارگر؛ به غزال حاج حسيني؛ به ابوالفضل صبرآميز، به مجيد جاني پور؛ به سيامك اقتداري؛ به مرتضي مستوفي؛ به فريد مدرسي؛ به سعيد اركان زاده يزدي؛ به بهزاد وثيق؛ به عادل طيبي؛ به مهدي ايماني مهر؛ به نادر طالبي؛ به مصطفي دزفوليان؛ به محمود ولي بيگلو؛ به آرش جهانگيري؛ به مهدي كرمي؛ به محمد ميري؛ به آرش محمدي؛ به سامان زمان زاده؛ به حميد حاجي آبادي؛ به سعيد طبرسي؛ به ميثم عباسي؛ به محمد جواد بني حسيني؛به مازيار اخوان؛ به مرتضي عمادي فر؛ به روح الله حق شناس؛ به سجاد چراغي؛ به مجتبي اژه ايان؛ به محمد شفيعي؛ به رضا شريفي؛ به مجتبي چناراني؛ به عيسي چنبر؛ به آرش غفاري؛ به محمد حجتي؛ به ثمين سهيلي؛ به مهدي نايب پور؛ به صالح طاهري؛ به پويا شريفي؛ به زينب مختاري؛ به محمد حسين رضوانيان؛ به هامون پورنصير؛ به پويا ردايي؛ به فرزاد گودرزي؛ به مهرنوش محمدي نژاد؛ به حسن دشت بزرگي؛ به امير شفيعي؛ به ميلاد ابراهيمي؛ به سجاد فخر حسيني؛ به عليرضا ابوفاضلي؛ به نويد عطايي؛ به فرهاد ميري؛ به بهتاش بردبار؛ به فرزانه شامخي؛به الهام غياثيان؛ به وحيد ابويي؛ به محمد حسين پرتوي؛ به الهام علی مردانیِ ؛ به مريم شفايي؛ به نيوشا سلطاني؛ به شادي عنصري؛ به هادي خسروي؛ به عاليه مختاري؛ به باوند صادقي؛ به سياوش محمدي؛ به يوسف نيامي؛ به مظفر لشكري؛ يه سينا مالكي؛ به سحر نيك پور؛به رضا نامداري؛ به كمال رضوي؛ به مصطفي خسروي؛ به الهام شهسوارزاده و به.... به مكانون ( كانون 80ايهاي مكانيك)؛ به دفتر فرهنگي سال 80؛ به ديماه 81 و حكم اعدام آقاجري؛ به توتم؛ به قلم؛ به شوراي مركزي انجمن؛ به خرداد 82 و 4000 نفر بازداشت؛ به جلسات مطالعه در دانشكده مكانيك و مواد؛ به آرمان؛ به سكوت؛ به سبزانديشان؛ به آبان 83؛ به جمهوري؛ به كانون پژوهشهاي اجتماعي؛ به كانديد شدنم براي شوراي صنفي؛به پژوهش؛ به انجمن اسلامي؛ به دانشگاه امروز؛ به هم انديشان؛ به هم پيمانان؛ به طيف شيراز؛ به جمهوري خواهان؛ به آزادي خواهان، به صبح و به صبح؛ به سپيد؛ به مكتب؛ به غزل؛ به خانه متروك؛ به كورسو؛ به جوان؛ و به.... به ميله هاي دانشكده مكانيك؛ به حكيميه؛ به ترياي پايين؛ به تريا بالا و باز ترياي پايين؛ به صندلي هاي پشت تريا؛ به پارك حسرت؛ به اتاق 3_100؛ به پارك بين دو سلف و باز به پارك بين دو سلف؛ به اتاق كپي؛ به بابا خباز؛ به گپ با نگهبانان و خدمتكاران؛ به سيگار از مالبورو تا بهمن؛ به 57 هادي؛ به ايمان تريا؛ به سالنهاي مطالعه خوابگاه؛ به گيتار مهدي و فريبرز؛ به زير دانشكده معماري؛ به چمن جلو انجمن؛ به كتاب خانه جهاد دانشگاهي؛ به بسياري از اتاقهاي خوابگاه حكيميه، داخل؛ جشنواره؛به اتوبوس براي ديدار با آقاي منتظري؛ به ميني بوسهاي جلو در براي ديدار با نخبگان؛ به تمام نيمكتهاي دانشگاه؛ به تمام چمن هاي دانشگاه؛ به سالن شهيد بهرامي؛ به آمفي تياتر روباز؛ به مسجد و به ... اينها همه برايم زمينه اي گشت كه در اينجا از همه اينها بگويم به خاطر دو چيز؛ يكي اينكه با يادآوريشان ديگر مجبور نباشم براي به خاطر آوردن نامشان به ذهنم فشار آورم و ديگر اينكه در قالب آن خاطرات خود را به ثبت برسانم؛ در دانشگاه با بسياري نشستم و برخاستم كه نامشان در اينجا نيامد از كساني كه در همان سالهاي فنچيِ من فارغ التحصيل شدند و هم از كساني كه در سالهاي فسيليم پا به عرصه دانشجويي گذاشتند. آنهايي كه نام بردم دستي در فعاليت دانشجويي داشتند. ( همه را هم يادم نيامد) البته سعي مي كنم از خاطرات شخصي، درسي؟! و...خودم هم در اين سلسله نوشت ها بياورم. روزي علي دوستم به من تلنگري زد كه رفاقتها را ارزشي است بسيار بالاتر از فعاليتها و من اينك معني واقعي آن را درك مي كنم؛ افسوس كه بسياري را از دست دادم اما اميدوارم به حفظ و صيانت از تنها سرمايه هاي موجود و اگر خدا خواهد ارتباطي دوباره با كساني كه در اين 7 سال بخشي از تنها سرمايه زندگي را به من بخشيدند. .............................................................................................................................. اين خاطرات را تقديم مي كنم به رضا كه اينك در آن طرف مرزهاست و در روزهايي كه "رفيق"ما گشت همان روزها تركمان كرد؛ يكي از مهمترين آرزوهايم بازگشتش به ايران به زودي است .... از تاريخ 10 اسفند براي گذراندن دوره كد سربازي مي بايست به شيراز بروم؛ احتمالا تا 10 ارديبهشت؛ به خودم قول داده ام در آنجا يادداشتهايم را بنويسم تا هر فرصتي كه پيدا شد آنها را روي بلاگم بگذارم. اما خب بايد در نظر بگيرم كه خدمت است و هزار جور اتفاق غير فابل پيش بيني؛؟! |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | موضوع: کمال، الهام، رضا، سینا، سحر، حسین و....آهای روزنامه در نمیاد!!!
من دلم خیلی گرفته که بچه ها روزنامه در نمیارن..نمی دونم چرا اما خدا شاهده بعد ۶ روز که تو تلو گذروندم با تمام ذوق اومدم میلمو چک کنم ببینم روزنامه میاد دیدم نه...دلم خیلی گرفت..خدا شاهده تو شب آخرِ تلو که نگهبان بین چادرها بودم شاید حدود ۳ ساعت به این فکر می کردم که بچه ها چه چیزایی نوشتن تو روزنامشون...بگذریم....دلم گرفته همین..قصد تحمیل و این حرفها رو نداشتم..اینجا کم کم داره میشه درد و دل خانه من تا یه بلاگ...کجایی رضا؟
|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 | موضوع: امان از دل مادران غزه
کاش به جای صدای یا زینب، یا حسین در خیابانهای این شهر صدای یا غزه، یا فلسطین می آمد....این چه مظلومیتی است بر حسین و خونش...خداااااا
|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در سه شنبه دوم بهمن 1386 | موضوع: من لیسانس وطیفه آرپیجی زن تیم ب......هستم جناب
تا حالا تو منفی ۲۲ درجه بودین؟؟ ۳ شب قبل بود ۶ ساعت نگهبانی دادم ( ۱۲ تا ۶ صبح) تو این دما...جالبه...سخت ترین و به واقع جان فرساترین کار ، نگهبانی است..به همین میزان مفیدترینش...چقدر فکر می کنم تو این ساعات..خلاصه کنم به اندازه تمام عمرم فکر خالص کردم تو این ۵ باری که تا الان نگهبان بودم...البته این آخری دیگه خیلی سرد بود...خیلی...باورم نمی شد اما قندیل بسته بودم....نوک دماغم ...بگذریم...جاتون حسابی خالیه!!.... اما دیگه اینکه به هزار و یک دلیل به نظرم باید همه سربازی برن..خصوصا هرچی آدم حس می کنه نخبه تره..اونجا خیلی چیزا بدست میاد خیلی...شاید حرفم از سر اینکه خودم رفتم باشه اما دلایل خیلی زیادی دارم واسه مفید بودنش...حتی تحقیراش، سختیاش و.... خلاصه این جمله خیلی درسته..وقتی دستشویی تمیز می کنی، محوطه پادگان رو جارو می کنی (۵ صبح) و... میشه فهمید که پسری که سربازی نره مرد نمیشه...میگن این جمله واسه دیپلم به پایین ها اینجوریه : هر کی سربازی نره آدم نمیشه ....الان شدیدا سرما خوردم و فردا ۵ صبحم باید پادگان باشم...درسم هیچی نخوندم در این فرصت تعطیلی....پس منو تو این ایام محرم خیلی دعا کنید...خیلی...دلم لک زده واسه یه چایی سنگین که یه کمشم تو نعلبکیش ریخته باشه.... این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست....
|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در جمعه بیست و یکم دی 1386 | موضوع: دلم زندگی می خواهد....
زندگی ام در درونم فسرده است....
چه کیفیتی است که بن بست مبارزات را با خون خود می شکنند؟؟.سه اهورایی را می گویم... درس امروز، آن کیفیتی است که آن خون را آورد.... پاینده باد جنبش مقاومت دانشجویی؛ یاد باد خاطره سه شهید اهورایی ۱۶ آذر ۳۲و شهید عزت ابراهیم نژاد ۱۸ تیر ۷۸... راستی ....؛ به نظرم آنچه این سه تا و دیگر اهوراییان این سرزمین چون حنیف نژاد و... رقم زدند "سبکی از زندگی" است....( که البته با "مرگی زنده" نیز همراه شد)؛ چه شیرینی ای بالاتر از تمام قد و تمام خون در راه آرمان زیستن؛ چه خوش زندگی ایست؛ آیا شادی و سر خوشی ای بالاتر از زیستن برای دیگران هست؟؟ خدایا برایم بپسند.... |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در جمعه شانزدهم آذر 1386 | موضوع: پرهیز از منطق درگیری
یه مطلب نوشتم در مورد اینکه دوستام تو علم و صنعت یه خورده فعالیت براشون تو حالت قفل قرار گرفته...نمی دونم اما سعی کردم یه جوری یه راه حلی بدم...به نظرم مبنای این راه حلم در تغییر نگرش فعالیت ها و مبارزه و ....است...خوشحال میشم نظرات ارزشمندتونو بدونم... شاد باشین...
جز بر خودت بر هیچ کس هجوم مبر
یکی از سوالات و ابهاماتی که اکنون در پیش روی فعالان دانشجویی قرار دارد این است که در شرایط فعلی که روزنه امیدی دیده نمی شود و هر انتقادی با سرکوب مواجه می شود، به هیچ برنامه ای جز برنامه های کاملا حکومتی مجوز داده نمی شود و... همه و همه مشکلات ریز و درشتی که گریبانگیر دانشجویان و در سطح کلان مردم این مرز و بوم است "چه باید کرد"؟ یا به قولِ یکی از دوستان "چه می توان کرد"؟ آیا چیزی جز اینکه ظالمان در این مرز و بوم رقم زده اند و رقم می زنند عاملی برای این وضعیت هست؟ آیا مانع اینکه امروز ما بسط شادمانی، همبستگی، عدالت و آزادی را سالهاست به نظاره نمی نشینیم ناظران استصوابی یا عاملان قتلها یا مجریان طرح های امنیت اجتماعی و یا بازجوها و یا مدیران نالایق و یا حراستی ها و یا شورای فرهنگی و یا ....است؟ و آیا راه حل در مبارزه و نفی اینها و سپس سپردن مسوولیت به " دیگران" یا در اختیار خود گرفتن آن است؟ آیا اتفاقی هم خواهد افتاد وقتی ظالم در روزمره و ریزمره ما خودی و غیر خودی می کند ( عمل می کند) ما مدام تئوری دهیم که در این تفکرِ مترقی؟! ما خودی و غیر خودی نیست؟ اسلام این را می گوید؟ حقوق بشر این فرمایش را دارد؟ و خلاصه مدام خود را مجهز کنیم به اندیشه هایی؟! که در آنها ظلم جایی ندارد؟ و.... نمی دانم توانسته ام مساله را به خوبی طرح کنم یا خیر اما در ادامه تلاش خواهم کرد که با دیدی ناقص و براساس تجربه محدودی ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در دوشنبه پنجم آذر 1386 | موضوع: |
|
|