خیالِ حوصله |
خیال حوصله بحر می پزد هیهات........چه هاست در سر این قطره محال اندیش
|
|
درباره وبلاگ
![]() مهدی پوررحیم، فارغ التحصیل رشته مکانیک دانشگاه علم و صنعت، 26 ساله، فعلا راهِ بی نقشه دلخواهم دقیقا ترسیم نشده؛ یه کم داره دیر می شه می دونم؛
اینجا از همه چیز می نویسم به امید خدا؛ از آرمانها، دغدغه ها، شکست ها و عشق ها و وجدها.... منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
گل واژه نگو مومن یا در انتخابات به چه کسی رای دهیم؟
خوشحالم از اینکه شناسنامه ام پیشم نیست و جالب تر آنکه در لحظات انتخابات من در پست گشتی هستم...راستش یکی از دوستانم گفته بود نظرت در مورد انتخابات چیه؟ نمی دونم والا چی میشه گفت اما 3 نکته به ذهنم رسید گفتم با شما در میان بگذارم: 1. تبدیل کردن انتخابات به یک مبنا برای مبارزه کاری بس عبث و بیهوده است. به نظرم هم آنها که شرکت را ایدیولوژی مبارزه کزده اند و هم آنها که تحریم را، از این جعبه انتظاری بسیار دارند...یادم می آید در سالهای 76 تا 84 آنقدر استدلال برای شرکت داشتیم که گاهی فکر می کردیم چقدر آنها که رای نمی دهند نمی فهمند!! و اتفاقا در طیف مقابل نیز ( خصوصا از سالهای 80 به بعد) دوستان محکم و قاطع دلایل خود را برای تحریم می آوردند که گاهی خود را وقتی می خواستی رای دهی کودن حس می کردی... اما چند صباحی است به این نتیجه رسیده ام که اصولا انتخابات را نمی توان ایدیولوژیک تحلیل کرد و بعد استراتژی مبارزه را بر روی آن ( به هر شکلش: اصلاح طلبی، تحریمی، رفراندومی و...) چید...اصولا مسایل و مشکلات این مرز و بوم چیزی بسیار فراتر از فرجام یک جعبه کاغذی است که بخواهیم ایدیولوژی و استراتژی خود را روی آن سوار کنیم....و واقعا خنده ام می گیرد وقتی آقایان تاجزاده و کروبی و سازگارا و قوچانی و دوستان چپ و راست اینقدر استدلال می کنند که اگر شرکت کنیم فلان می شود، اگر شرکت نکنیم بهمان می شود....سینای عزیز در انتخابات سال گذشته شوراها در روزنامه صبح مطلبی زیبا نوشته بود که مبسوطتر هر دو دیدگاه شرکت مطلق و تحریم را رد کرده بود و در پایان به صورتی کنایه آمیز نگاشته بود: و امروز سرنوشت انتخابات مشخص شد و قرار است مردم دیگر تورم را حس نکنند؛ کودک خیابانی نداشته باشیم؛ مشکل مسکن حل شود؛ زندانی ها آزاد شوند و ... و در آخر به درستی نوشته بود: " ظریفی می گفت: گل واژه نگو مومن" 2. اما حال این سوال پیش می آید که خب با این اوصاف چه کنیم؟ یعنی انتخابات اهمیت ندارد؟ در ایران انتخابات نمی تواند تحول ایجاد کند؟ پاسخ در " مردانم* آرزوست" نهفته است. بستر شرایط 30 ساله اخیر و مهمتر از آن تفوق روحیه مصرف گرایی و فردگرایی متاسفانه ایران را از داشتن رادمردانی از نسل نو که محکم و استوار پا در میدان دفاع از حقوق ملت گذارند محروم ساخته است.... آری مگر می توان بر این نکته تاکید نورزید که اقلیتی به اندازه انگشتان دست در مجلس 14 ام که دکتر محمد مصدق را نیز به همراه خود داشتند توانستند نهضتی را در این مرز و بوم راه اندازند که الگویی شود برای همه کشورهای تحت سلطه امپریالیسم....آری پس در صندوق و انتخابات بحث کمیت مطرح نیست...کو زنان و مردانی ( ولو اندک) که با استمرار و پیگیری و یقینی استوار پا در میدان مبارزه قرار دهند؟ مشکل اینجاست...مطمین باشید اگر جمعی از نسل نو خود را تمام وقت و پر ایمان در راه اعتلای وطن قرار دهند نظارت استصوابی که سهل است، هر مانع به ظاهر چغری را هم از سر راه توسعه این مرز و بوم بر خواهند داشت.... همانطور که ایت الله طالقانی می گویند شکل حکومت تابعی از درجه تکاملی جامعه است؛ نحوه مبارزه هم تابعی از شرایط و درجه تکاملی جامعه است؛ می تواند قیام باشد، پارلمان باشد، دولت باشد و... آنچه عنصر ثابت پیش برنده است انسان های عاشق و ره رو، پیگیر و جدی است که در هر شکلی پرتو نور حرکتشان سیاهی را به یقین به عقب می راند.... 3. این انتخابات را چه کنیم؟ نمی دانم...من اگر تهران بودم بدون اینکه بخواهم انرژی چندانی را صرف اندیشیدن به مبانی دموکراسی در شرکت یا عدم شرکت در انتخابات کنم صبح جمعه در تهران شرکت می کردم و به اکثر لیست اصلاح طلبها رای می دادم و اگر کسی هم از من می پرسید رای داده ام یا نه؛ می گفتم: من انتخابات را در حال حاضر به واقع یک انتخاب می دانم که قرار است نگذارد مجلس به کل دست کسانی افتد که می خواهند (و ثابت کرده اند که می توانند) ریشه ایمان، عشق، آرمان و به تبعش توسعه را در منطقه و ایران خشک کنند...نه بیشتر و نه کمتر...بعد می گفتم خدا وکیلی نجفقلی حبیبی بهتر از حداد عادل نیست؟ .......................................................................................................................................... خاطراتم را پراکنده نوشته ام اما وقت مرتب کردن نیافته ام....ان شاء الله در مرخصی ایام عید بخشی از آن را در اینجا خواهم گذاشت... شیراز شهر خوبی است...اما نه برای یک سرباز.... از 26 اسفند تا 7 عید قرار است بیاییم تهران برای مرخصی عید...تا خدا چه خواهد.... راستی رفقا! آنکه خدا دارد چه ندارد؟ و آنکه خدا ندارد چه دارد؟ برایم دعا کنید. .......................................................................................................................................... |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | موضوع: تنها و تمام سرمايه ما، ارتباطاتمان است
خاطرات من از 6 سال در دانشگاه علم و صنعت(1)
مقدمه و نتيجه: در يكي از روزهاي همين سال در ميدان تجريش، بزرگي روي چمنهاي پارك كوچكي كه در آن نزديكي بود به من و دوستم پدرانه پندي داد كه اينك با نگاهي بر عمر خويش كه اينك به مرز 27 سال مي رسد بس آموزنده و ره گشا بود؛ ايشان گفت كه "ما مثل قدرتمندان يا سرمايه داران نيستيم كه دستمان به جايي برسد ( و البته از اين بابت شكرگزار هم هستيم) ما تنها سرمايه مان همين ارتباطاتمان است. نبايد به راحتي به تيغ تنگ نظري و خودخواهي آن را از دست دهيم" به يقين تجربه ها و تلخي ها و كاميابيهايي كه آن بزرگوار در طول عمر خويش داشته است با آنچه من در اين چند روز كم حاصل عمر خود ديده ام قابل قياس نيست اما وقتي با همين ملاك بر گذشته مي نگرم افسوس و آهي گريبانگيرم مي شود كه شايد بزرگترين سرمايه دار جهان نيز هنگام نابودي كل سرمايه اش به آن دچار نشده باشد. در همين انديشه هستم كه به روزهاي اولين دانشگاهم مي انديشم؛ به دوستان و ياراني كه اينك تنها نماد آنها در دفترچه تلفن موبايلم موجود است و برخي را روزها و سالهايي است كه از ايشان بي خبرم؛ به سيد باقر اسكويي؛ به نيما بلوكيان، به فرهاد ذاتعلي فرد؛ به فاطمه رييس السادات؛ به هادي شاكري؛ به سعيد مغربي؛ به سيد موسوي؛ به الهام مقصودي؛ به ثمر راد؛ به مهدي خانوردي؛ به محسن رحيمي؛ به سعيد محمدي؛ به رضا قهرماني؛ به زهرا خوشنويس؛ به مهدي تكفلي؛ به مهدي روحاني؛ به روح الله روحاني؛ به هدايت صفاآبادي؛ به رئوف داستانيان؛ به زهرا تقي پور، به سحر دائمي؛ به هادي كمالي؛ به امين زنگنه؛ به علي حسين نيا؛ به محمد الياسي؛ به فريبز كارگر؛ به غزال حاج حسيني؛ به ابوالفضل صبرآميز، به مجيد جاني پور؛ به سيامك اقتداري؛ به مرتضي مستوفي؛ به فريد مدرسي؛ به سعيد اركان زاده يزدي؛ به بهزاد وثيق؛ به عادل طيبي؛ به مهدي ايماني مهر؛ به نادر طالبي؛ به مصطفي دزفوليان؛ به محمود ولي بيگلو؛ به آرش جهانگيري؛ به مهدي كرمي؛ به محمد ميري؛ به آرش محمدي؛ به سامان زمان زاده؛ به حميد حاجي آبادي؛ به سعيد طبرسي؛ به ميثم عباسي؛ به محمد جواد بني حسيني؛به مازيار اخوان؛ به مرتضي عمادي فر؛ به روح الله حق شناس؛ به سجاد چراغي؛ به مجتبي اژه ايان؛ به محمد شفيعي؛ به رضا شريفي؛ به مجتبي چناراني؛ به عيسي چنبر؛ به آرش غفاري؛ به محمد حجتي؛ به ثمين سهيلي؛ به مهدي نايب پور؛ به صالح طاهري؛ به پويا شريفي؛ به زينب مختاري؛ به محمد حسين رضوانيان؛ به هامون پورنصير؛ به پويا ردايي؛ به فرزاد گودرزي؛ به مهرنوش محمدي نژاد؛ به حسن دشت بزرگي؛ به امير شفيعي؛ به ميلاد ابراهيمي؛ به سجاد فخر حسيني؛ به عليرضا ابوفاضلي؛ به نويد عطايي؛ به فرهاد ميري؛ به بهتاش بردبار؛ به فرزانه شامخي؛به الهام غياثيان؛ به وحيد ابويي؛ به محمد حسين پرتوي؛ به الهام علی مردانیِ ؛ به مريم شفايي؛ به نيوشا سلطاني؛ به شادي عنصري؛ به هادي خسروي؛ به عاليه مختاري؛ به باوند صادقي؛ به سياوش محمدي؛ به يوسف نيامي؛ به مظفر لشكري؛ يه سينا مالكي؛ به سحر نيك پور؛به رضا نامداري؛ به كمال رضوي؛ به مصطفي خسروي؛ به الهام شهسوارزاده و به.... به مكانون ( كانون 80ايهاي مكانيك)؛ به دفتر فرهنگي سال 80؛ به ديماه 81 و حكم اعدام آقاجري؛ به توتم؛ به قلم؛ به شوراي مركزي انجمن؛ به خرداد 82 و 4000 نفر بازداشت؛ به جلسات مطالعه در دانشكده مكانيك و مواد؛ به آرمان؛ به سكوت؛ به سبزانديشان؛ به آبان 83؛ به جمهوري؛ به كانون پژوهشهاي اجتماعي؛ به كانديد شدنم براي شوراي صنفي؛به پژوهش؛ به انجمن اسلامي؛ به دانشگاه امروز؛ به هم انديشان؛ به هم پيمانان؛ به طيف شيراز؛ به جمهوري خواهان؛ به آزادي خواهان، به صبح و به صبح؛ به سپيد؛ به مكتب؛ به غزل؛ به خانه متروك؛ به كورسو؛ به جوان؛ و به.... به ميله هاي دانشكده مكانيك؛ به حكيميه؛ به ترياي پايين؛ به تريا بالا و باز ترياي پايين؛ به صندلي هاي پشت تريا؛ به پارك حسرت؛ به اتاق 3_100؛ به پارك بين دو سلف و باز به پارك بين دو سلف؛ به اتاق كپي؛ به بابا خباز؛ به گپ با نگهبانان و خدمتكاران؛ به سيگار از مالبورو تا بهمن؛ به 57 هادي؛ به ايمان تريا؛ به سالنهاي مطالعه خوابگاه؛ به گيتار مهدي و فريبرز؛ به زير دانشكده معماري؛ به چمن جلو انجمن؛ به كتاب خانه جهاد دانشگاهي؛ به بسياري از اتاقهاي خوابگاه حكيميه، داخل؛ جشنواره؛به اتوبوس براي ديدار با آقاي منتظري؛ به ميني بوسهاي جلو در براي ديدار با نخبگان؛ به تمام نيمكتهاي دانشگاه؛ به تمام چمن هاي دانشگاه؛ به سالن شهيد بهرامي؛ به آمفي تياتر روباز؛ به مسجد و به ... اينها همه برايم زمينه اي گشت كه در اينجا از همه اينها بگويم به خاطر دو چيز؛ يكي اينكه با يادآوريشان ديگر مجبور نباشم براي به خاطر آوردن نامشان به ذهنم فشار آورم و ديگر اينكه در قالب آن خاطرات خود را به ثبت برسانم؛ در دانشگاه با بسياري نشستم و برخاستم كه نامشان در اينجا نيامد از كساني كه در همان سالهاي فنچيِ من فارغ التحصيل شدند و هم از كساني كه در سالهاي فسيليم پا به عرصه دانشجويي گذاشتند. آنهايي كه نام بردم دستي در فعاليت دانشجويي داشتند. ( همه را هم يادم نيامد) البته سعي مي كنم از خاطرات شخصي، درسي؟! و...خودم هم در اين سلسله نوشت ها بياورم. روزي علي دوستم به من تلنگري زد كه رفاقتها را ارزشي است بسيار بالاتر از فعاليتها و من اينك معني واقعي آن را درك مي كنم؛ افسوس كه بسياري را از دست دادم اما اميدوارم به حفظ و صيانت از تنها سرمايه هاي موجود و اگر خدا خواهد ارتباطي دوباره با كساني كه در اين 7 سال بخشي از تنها سرمايه زندگي را به من بخشيدند. .............................................................................................................................. اين خاطرات را تقديم مي كنم به رضا كه اينك در آن طرف مرزهاست و در روزهايي كه "رفيق"ما گشت همان روزها تركمان كرد؛ يكي از مهمترين آرزوهايم بازگشتش به ايران به زودي است .... از تاريخ 10 اسفند براي گذراندن دوره كد سربازي مي بايست به شيراز بروم؛ احتمالا تا 10 ارديبهشت؛ به خودم قول داده ام در آنجا يادداشتهايم را بنويسم تا هر فرصتي كه پيدا شد آنها را روي بلاگم بگذارم. اما خب بايد در نظر بگيرم كه خدمت است و هزار جور اتفاق غير فابل پيش بيني؛؟! |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | موضوع: |
|
|