تبليغاتX
خیالِ حوصله
خیال حوصله بحر می پزد هیهات........چه هاست در سر این قطره محال اندیش
شيرازو چه خبرو؟ 
 

چه سخت شده برايم نوشتن، مدتي است؛ خب از شيراز بايد چي بگم:

از حافظيه؛

از سعديه؛

باغ ارم؛

شاهچراغ؛

باغ عفيف آباد؛

دروازه قرآن؛

تخت جمشيد؛

نقش رستم؛

باغ دلگشا؛ و...

اما شبها را فقط و فقط در حافظيه مي گذرانم...روي سنگي مي نشينم بسته به وقتم ۱ ساعت يا ۲ ساعت و شده ۵ ساعت زل مي زنم به قبر هيچي نمي گم...باورم نميشه اما گاهي هر ۳، ۴ ساعتش رو به هيچي فكر نمي كنم؛ به هيچي؛ گاهي مي روم از پيرمردي آن طرف اول باغ فالي مي خرم گاهي هم به كسي كه دور و بر قبر ديواني به دست داره مي گم برايم فال بگيرد ( اكثرا خانم اند) ...به نيت خيلي ها فال گرفته ام....گاهي اينقدر مي چسبه يك سيگار از دكه اي بغل بخري بياري وسط زل زدنات يادي هم از دوره جهالت كني.....راستي يادم رفت بگم من همه اينجاها رو با دفترچه مرخصي رايگان مي رم و اين واسه يه اصفهاني بزرگترين نعمته...

 سربازي هم بد نيست؛ البته ما شانس نداشته ايم؛ روز ۲۹ فروردين روز ارتشه به همين خاطر ماهم بايد ر‍‍ژه بريم و اين شده كه الان ۱ هفتست برنامه تمرين رژه هم به كارامون اضافه كردند( ۳ ساعت در روز)....بيشتر هم از سربازي گفتن حوصله مي خواهد كه فعلا ندارم تا بعد ...

 .........................................................................................................................................

يك رمان خوانده ام به قولي لحظه به لحظه قلبم مثل انار تلو مي شد...خيلي زيبا بود..خيلي....

" داستان سياهكل" ناصر وحدتي؛ انتشارات نگاه...

دو داستان كه به هم مربوط ؟!! نيست اما مثل بند ناف مادر و بچه بايد پشت سر هم خواند..داستان اولش را بيشتر دوست داشتم..آنجا كه با تركيباتي گيلكي فضايي به زيبايي خود جنگلهاي شمال را برايت به تصوير مي كشيد....من رمان نمي خواندم..نمي دانم چرا اما اين يكي را در پادگان از ساعت ۸ شب چهارشنبه شروع كردم و با صداي ارشد آسايشگاه " بچه ها پاشين؛ امروز بايد براي نظافت تي هم بكشيم، ميان وارسي"  متوجه شدم كه ساعت ۴:۴۵ صبح شده ...نگاهي به صفحات كتاب انداختم ۳ صفحه مانده بود و من بارها در هنگام خواندنش گريه مي افتادم...موهايم سيخ مي شد...قلبم چوله مي شد....۳ صفحه را در اتوبوس اصفهان خواندم و تمام راه را به اين مي انديشيدم كه سياهكل دقيقا كجاست؟

 .........................................................................................................................................

هيچ رشدي به جز در جريان تغيير پيرامون حاصل نمي شود

به نظر مي رسد جمع بندي بسياري از همدوره اي ها كه بايد كسب صلاحيت كرد و رشدي را حصول كرد تا تاثيرات عميق شوند و كارا، بسيار مبارك است و ميمون.... آن چه كه سالهاست از آن غافل بوديم ...بي شك دوران، دوران تجهيز است اما و اما ....

تجهيز چگونه معنا مي يابد:

مطالعه:   بله

كار گروهي مطالعاتي:     بله

ورزش جمعي: كوه و...     بله

اما  يادمان نرود اين همه وقتي ارزش مي يابد كه گام و حركت به سوي تغيير پيرامون باشد...وگرنه كسي در اين راه نه استاد دانشگاه مي خواهد نه دانشمندي و نه ورزشكاري....به زبان ديگر در اتمسفر تغيير پيرامون آنچه نياز دوران است تجهيز است...

نمي شود در دانشگاه چشم بر بي لياقتي مديرانش بست كه بله دوران تجهيز است....نمي شود هيچ نگفت براي لغو مراسم پير خدا و قران دكتر يدالله سحابي و گفت فعلا دوران تجهيز است....و....

حساسيت نسبت به پيرامون و مسوولانه رفتار كردن در قبال محيط اطرافمان پي اصلي ساختماني است كه قرار است تجهيز شود..بي آن هر چه انباشت شود فرو مي ريزد....

اين روزها به زماني مي انديشم كه مخالف ادامه چاپ روزنامه صبح بودم به همين دليلِ تجهيز و....اما حال مي انديشم كه اگر بتوان در دانشكده روحيه اعتراض به مديري را زنده نگاه داشت مي توان به افقهاي بالاتر نيز فكر كرد...انسانهاي تمام قد از همان آغاز تمام قد نبوده اند......در دو پست قبل نوشته بودم كه مشكل نبودن كيفيتي است از نسل نو...دوستي اعتراض كرده بود كه باز قهرمان سازي و... اولا تاكيد نوشته  بر روي كيفيت هاست و ديگر اينكه كلام را بار منفي دادن استدلال نمي شود....تكامل هم به واسطه موجودات مقاوم تر راهش را باز مي كند...اين سنت خداست...بحث اقليت و اكثريت نيست...اما بعد از اين توضيح، در ارتباط با مطلب بالا بايد بگويم كه اين جهش ها آني نيست...طنز مسخره اي است كه كسي فكر كند مثلا ۵ سال تجهيز مي كند بعد وارد ميدان مي شود...آري اگر بخواهي دانشمند شوي يا قهرمان ورزش شايد بشود اما اگر درد مردم و هم كلاسيهايت رنجت مي دهد در ميان همانها مي بايست رشد كرد و تجهيز شد....سخن آخر اينكه منظور از رشد و تجهيز كمبود اين عنصر بسيار حياتي در دوران اخير به خصوص در ميان نسل ماست و اين به آن معنا نيست كه اصل حركت و تغيير پيراموني به فراموشي سپرده شود....اگر مي گويند  غذا نمك ندارد به معني حذف غذا و خوردن نمك تنها نيست؛ نمك را بايد روي غذا ريخت و خورد....

 

|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 | موضوع:
گوشمال پنجه عشق 

 

 

 

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

 

تو نور دیده مایی به هر نگاه مرو

 

 

تو را که چون جگر غنچه جان  گل رنگ است

 

به جمع جامه سپیدانِ دل سیاه مرو

 

 

به زیر خرقه رنگین چه دام ها دارند

 

تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو

 

 

مرید پیر دل خویش باش ای درویش

 

وز او به بندگی  هیچ پادشاه مرو

 

 

مباد کز در میخانه روی برتابی

 

تو تاب  توبه نداری  به اشتباه مرو

 

 

چو راست کرد تو را گوشمال پنجه عشق

 

به زخمه ای که غمت می زند زراه مرو

 

 

هنر به دست تو زد بوسه، قدر خود بشناس

 

به دست  بوسی این بندگانِ جاه مرو

 

 

گناه  عقده اشکم به گردن غم توست

 

به خون گوشه نشینان  بی گناه مرو

 

 

چراغ روشن  شبهای روزگار تویی

 

مرو زآیینه چشم سایه، آه مرو

 

 

این شعر بسیار زیبا رو "ابتهاج" خطاب به محمد رضا لطفی هنگامی که از آرمان خلق و مردم بر اثر زخمهایی که به او در پس انقلاب روا داشتند( همانهایی که تقریبا تمامی مبارزین را یا از بین برد، یا محصور کرد، یا مهاجر، یا گوشه نشین، و یا پشیمان) فاصله گرفت و جامه خلق از تن به در کرد و جامه درویشی تن نمود، سروده است....خیلی دوستش داشتم. از نیلوفر که این شعر را در اختیار من گذاشت سپاسگزارم و این شعر را تقدیم می کنم به دوست عزیزم باوند که مسوولانه در پی جوابی برای بحران هنر این روزگار سرزمین ماست.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 | موضوع:
بالا