تبليغاتX
خیالِ حوصله
خیال حوصله بحر می پزد هیهات........چه هاست در سر این قطره محال اندیش
گوشمال پنجه عشق 

 

 

 

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

 

تو نور دیده مایی به هر نگاه مرو

 

 

تو را که چون جگر غنچه جان  گل رنگ است

 

به جمع جامه سپیدانِ دل سیاه مرو

 

 

به زیر خرقه رنگین چه دام ها دارند

 

تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو

 

 

مرید پیر دل خویش باش ای درویش

 

وز او به بندگی  هیچ پادشاه مرو

 

 

مباد کز در میخانه روی برتابی

 

تو تاب  توبه نداری  به اشتباه مرو

 

 

چو راست کرد تو را گوشمال پنجه عشق

 

به زخمه ای که غمت می زند زراه مرو

 

 

هنر به دست تو زد بوسه، قدر خود بشناس

 

به دست  بوسی این بندگانِ جاه مرو

 

 

گناه  عقده اشکم به گردن غم توست

 

به خون گوشه نشینان  بی گناه مرو

 

 

چراغ روشن  شبهای روزگار تویی

 

مرو زآیینه چشم سایه، آه مرو

 

 

این شعر بسیار زیبا رو "ابتهاج" خطاب به محمد رضا لطفی هنگامی که از آرمان خلق و مردم بر اثر زخمهایی که به او در پس انقلاب روا داشتند( همانهایی که تقریبا تمامی مبارزین را یا از بین برد، یا محصور کرد، یا مهاجر، یا گوشه نشین، و یا پشیمان) فاصله گرفت و جامه خلق از تن به در کرد و جامه درویشی تن نمود، سروده است....خیلی دوستش داشتم. از نیلوفر که این شعر را در اختیار من گذاشت سپاسگزارم و این شعر را تقدیم می کنم به دوست عزیزم باوند که مسوولانه در پی جوابی برای بحران هنر این روزگار سرزمین ماست.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 | موضوع:
بالا